خانه > پیام سبز > ژيلا و بهمن

ژيلا و بهمن

——————————————————————————————————————————————-

توضيح : اين نوشته ، براي همان روزي است كه بهمن به اوين برگشت . و البته متعلق به يكي از همسايه هاي  ژيلا و بهمن با اندكي تغيير  . حالا كه  من و ژيلا خواهر بوديم و نمي دانستيم و داداش  بهمن در اعتصاب غذا بسر مي بره ، به بهانه ي  روز خبر نگار منتشرش  مي كنم و با تمام وجود آرزو مي كنم  آخرين روز خبرنگاري باشد كه اين آزاد مرد و شيرزن  با هم نيستند . ( سارا زرتشت )
—————————————————————————————————————————————————-

کارتون های خالی ِ  انتهای کوچه را که دیدم ، دلم ریخت . نکند اسباب کشی می کنند ؟! …

دیشب لامپ های خانه ی کوچک شان  تا اذان صبح  روشن بود .خبر داشتم که بهمن قراراست برگردد اوین و ژیلا باید برود دادگاه . و حتی می دانستم که بهمن هم او را همراهی می کند ، البته نه در عالم همسایگی ! این ها را در وبلاگ بهمن و سایت کلمه خوانده بودم.  از  عجایبِ  رسانه های مجازی و شبکه های اطلاع رسانی است  این گونه همسایگی …

امروز که کارتون ها و زباله های انتهای کوچه را دیدم ، دلم ریخت .  اسباب کشی ؟  نکند حالا که بهمن زندانی شده و ژیلا تنها مانده ، می خواهند از این کوچه بروند ؟ مبادا ژیلا برگردد شهرستان ؟ یعنی قدم های محکمِ بهمن دیگر کوچه را فتح نخواهند کرد ؟

دلم شور می زد . نخواستم  از  کسی  بپرسم . با خودم  گفتم  : امشب سری به وبلاگ ژیلا می زنم و از خودش جویا می شوم .  همان لحظه ی اول ، که  پست تازه ی  ژیلا را- با عنوان ِ  بازگشت بهمن به اوین داستانی دارد، ساده – خواندم ،  بی شرمانه خوشحال شدم ! یعنی  کارتون ها و زباله های سرکوچه ،  به خاطر پوسیدگی لوله ها و تعمیر خانه است و اسباب کشی در کار نیست .

عجیب نیست ؟ او از بهمن و اوین و دادگاه نوشته  و از وضعیت به هم ریخته ی خانه و بنا و کارگر گفته  و  من  میان این همه تلخی ، خوشحال می شوم که  از اسباب کشی خبری نیست و باز هم بهار با گام های این زن ریزاندامِ  ناخوش احوال ،  به محله ی ما می آید .

اصلاً تقصیر از تو و بهمن است ، ژیلا جان !

وقتی ، ابهت ِ آدم های  بزرگ با زندانی شدن ، نمی شکند ، که هیچ ،  زندان از آنها  ابهت  می گیرد …وقتی ، آبروی آدم های بزرگ با رفتن به دادگاه نمی رود،  که  هیچ ، دادگاه با حضور آنها بی آبرو می شود …چندان هم عجیب نیست ، اگر غم ها و درد دل های یک آدم بزرگ ،  دل  همسایه ای را شاد کند  …
اصلاً ، آدم های  بزرگ ،  همیشه  ساکن ِ  خانه های کوچک  اند ، خواهر…

عارفان را شمع و شاهد نيست از بيرون خويش       خون انگوري نخورده باده شان هم خون خويش
باده غمگينان خورند و ما ز مي خوشدل تريم           رو به محبوسان غم ده ساقيا افيون خويش
خون ما بر غم حرام و خون غم بر ما حلال             هر غمي كو گرد ما گرديد شد در خون خويش
باده گلگونه‌ست بر رخسار بيماران غم                  ما خوش از رنگ خوديم و چهره ی گلگون خويش
در بهشت «استبرق سبز» ست و خلخال و حرير     «عشق نقدم مي‌دهد» ، از اطلس و اكسون خويش …

Advertisements
دسته‌ها:پیام سبز
  1. هنوز دیدگاهی داده نشده است.
  1. No trackbacks yet.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: