بایگانی

Archive for دسامبر 2010

شصت و پنج سالگی سروش

دسامبر 21, 2010 ۱ دیدگاه

دوستش دارم ، به هزار و یک دلیل …

آخرین دلیل : اولین کسی بود که   عنوان « مقام معظم رهبری » را از سید علی خامنه ای ،« پـس » گرفت .

و…آیا همین  یکی کافی نیست ؟

دکتر عبدالکریم سروش

غزل منتشر نشده ای از دکتر عبدالکریم سروش

در گفتگوی خویشم و در جستجوی خویش
هیچ آرزوم نیست به جز آرزوی خویش

در غربتم ، سپرده به بیگانگان وطن
هنگام رجعت است زغربت به کوی خویش

عمریست بر کناره دریا نشسته ام
تا آب رفته باز رسانم به جوی خویش

آیینه وار روی به بیگانه تا به کی ؟
آیینه ای به دست کنم روبروی خویش

ما را به غمگساری خصمان امید نیست
«لا تقنطو»ی خویشم و «لا تحزنو» ی خویش

با شیخ شهر گوی که ظالم به چه فتاد
تا سنگ تجربت نزند بر سبوی خویش

نا شسته روی و پشت به محراب و بی حضور
خیز ای فقیهِ مدرسه نو کن وضوی خویش

اکنون که آبروی شریعت بریختی
برگرد سوی خانه پی آبروی خویش

ما نیز جامه های کرامت رفو کنیم
تا جامه عاریت نکنیم از عدوی خویش

شرط است کز سراب شریعت چو بگذرم
تر سازم از شراب حقیقت گلوی خویش

منبع : روز آنلاین

دسته‌ها:پیام سبز

سخني با متكي و كساني كه به دولت اتكا كرده اند

دسامبر 19, 2010 3 دیدگاه

در خبر ها آمده است كه منوچهر متكي ، وزير معزول امور خارجه سخنان محمد رضا رحيمي را تكذيب كرده  و گفته است : «  رحيمي دروغ مي گويد و  ادعاهاي او مضحك است » .اعتراف و اقرار آقاي متكي به دروغگويي معاون اول احمدي ن‍ژاد و مضحك بودن ادعاهاي او را نبايد كم ارزش قلمداد كرد .به زعم نگارنده ، متكي در مدت 5 سالي كه وزير امور خارجه بود ، به اندازه  اين چند جمله به ملت و ايضاً دولتمردان !  خدمت نكرده است .

داستان اعتراف آقاي متكي ، داستان تلخ كساني است كه به هر قيمت به قدرت آويزان مي شوند . ماجراي كساني است كه «  وقتي  صداي ملت را مي شنوند كه بسيار دير شده است » . رفتار متكي ، تكرار  ريزش هاي جذام وار دولت فاسدي است كه كمترين نسبتي با ملت خود ندارد و قصه ي شيرين سقوط كساني است كه به ارزش ها و اخلاقيات جامعه پشت مي كند .

آقاي ديپلمات ِ سابق ! كه حتماً زودتر از اين  ها هم  به دروغگويي رحيمي  و دولت پي برده است ، شايد  براي نگفتن هاي خود هزار و يك دليل و توجيه داشته باشد ، اما جناب متكي بايد بداند كه ارزش اخلاقي  يك كار وقتي است كه آزادانه انجام شود و از سر اضطرار نباشد . يعني در شرايط اجبار ، عمل خوب و بد فاقد ارزش اخلاقي است . هم چنين متكي ها و كساني كه به دولت ِ دروغ اتكا كرده اند لازم است اندكي بصيرت داشته باشند و بدانند  اگر تكذيب يك دروغ پسنديده است  ، از آن است كه سرپوش نهادن بر يك دروغ و بل هزار دروغ بسي  ناپسند است  و اگر مصلحت شخصي اقتضا مي كند كه يك دروغ را تكذيب كنيم ، مصلحت يك ملت اقتضا مي كند كه با دروغگو ننشينيم و سرپوش و جامه و نعلين دروغ نباشيم .

آقاي علي اكبر صالحي  سرپرست محترم  وزارت امور خارجه ، هم بهتر است همين جاي ماجرا  تامل كند و اگر هنوز اندكي به داشته هاي  خود راضي است و ذره اي هوش و بينش – يا همان بصيرت ! –  برايش باقي مانده است تا آنچه را در جامعه مي گذرد  ببيند ، لازم است در رفتار خود تجديد نظر كند  و مانند  منوچهر متكي ، به دولت اتكا نكند .

آقاي صالحي بهتر است بداند ، جنس او با جنس دولت يكي نيست ، همان اندازه كه جنس مدرك اش از جنس مدرك محمد رضا رحيمي نيست . شرط كرامت نيست كه يك  فارغ التحصيل دانشگاه ام آي تي آمريكا ، در كنار كسي بنشيند كه تمام تحصيلات دانشگاهي را به سخره گرفته است و شرمگين نباشد .

آقاي صالحي اگرچه  باهوش است اما  لازم است « هوشيار » شود ؛ كه بزرگان گفته اند *  « شهوت و خشم  »  ، هوش را از سر آدم مي ربايد و بينش آدم را مي گيرد و حجاب دل مي شود و آدم را از شناخت ظالم و مظلوم  ناتوان مي كند  .  تكذيبيه ي دير هنگام متكي بهترين  گواه است .

اميدوارم آقاي صالحي نگراني هاي اين دانشجوي سالهاي دور خود را دريابد . اگر حضور او در سازمان انرژي اتمي مي توانست  توجيهي از دانش و تخصص داشته باشد ، حضور مدام او در كنار  احمدي ن‍ژاد و محمد رضا رحيمي و اسفنديار رحيم مشايي ،  هيچ توجيه اخلاقي و مردمي نخواهد داشت . مبادا هم نشيني با حلقه ي دولت ، او را هم يكي از آنها كند . فاعتبرو يا اولي الابصار !

  • گفت استاد ،  احولی را :  کـــــا ندر آ                                رَو برون آر از وثاق ،  آن  شیشه  را
    گفت  احول :  زآن  دو شیشه  ، من  کـــدام                        پیش  تو آرم  ؟ بکـن  شرح  تمــــــــام
    گفت استا :  آن « دو شیشه » نیسـت ؛  رو                      احولی  بگذار و  افزون بیـــن  مشــــــو
    گفت :  ای  ا ستا ،  مرا  طعنــه  مــــزن                          گفت استا : ز آن  دو ،  یک  را  در شکن
    شیشه  یک  بود و به  چشمش  دو نمود                            چون شکست  او شیشه را  ، دیگر نبود
    چون یکی  بشکست ، هر دو شد  ز چشم                          مرد احوال گردد  از مَیــلان  و خشم
  • خشم و شهوت ، مــرد را  احول  کند                            ز استقامت ،  روح  را  مُبْـــــدَل  کند
    چون « غرض »  آمد ،  هنر پوشیده  شد                         صد حجاب  از  دل ،  به سوی دیده  شد
    چون دهد قاضی  به دل ،  رشوت  قرار                      کی شناسد : ظالـم از مظلــوم زار ؟
    « شـــاه »  از حقد جهـودانه ،  چنـان                            گشت  احول ،  کالامان  ، یا ربّ  امان !
    صد هزاران  مومنِ  مظلوم  کُـشـــت                            که  پناهم  دیـن  موسی  را   و  پُــشــت

« مولوي »

نويسنده : سارا زرتشت ؛ منبع : جرس

دسته‌ها:پیام سبز

بنزین یک شبه 600 درصد گران شد !

دسامبر 18, 2010 2 دیدگاه

تنها لحظاتی پس از آن که احمدی نژاد گفت : قیمت ها واقعی نمی شوند و تنها پلکانی و با شیب ملایم تغییر می کنند ، سایت هدفمند کردن یارانه ها نرح بنزین را 700 تومان اعلام کرد و سهمیه ای را 400 تومان .

در حالی که عملا بنزین سهمیه ای حذف شده است و قادر به پر کردن باک ماشین نیست ، بنزین یک شبه از 100 تومان به 700 رسیده است !
بی خود نبود مدام قربون صدقه ی راننده ها می رفت و فقط مانده بود بگه خودم شاگرد شوفرم !
ظریفی می گفت : وقتی احمدی نژاد یک شبه از پله ی قدرت بالا رفت ، باید معنی « پلکان و رشد پلکانی»  رو می فهمیدیم نه الان !
گفتم : عاقبت این نردبان افتادنی است …لاجرم هر کس که بالاتر نشست ، استخوانش سخت تر خواهد شکست..

پيشنهاد مي كنم :




دسته‌ها:پیام سبز

محمد جواد لاریجانی، ننه قمر و سیاستِ شتر مرغی

دسامبر 16, 2010 بیان دیدگاه

نویسنده : سارا زرتشت ، منیع : کلمه

به بهانه ی حمله ی محمد جواد لاریجانی به نسرین ستوده

محمد جواد لاریجانی، در حین سخنرانی در سمینار «حقوق بشر در جهان معاصر» به فعالان حقوق بشر در ایران حمله کرده و به صورت خاص خانم نسرین ستوده را به سوء استفاده از حرفه ی وکالت متهم ساخته و گفته است: «هر ننه قمری در حال دفاع و سخن گفتن از حقوق بشر است.» (نقل به مضمون) فارغ از آن که این تعبیر تا چه اندازه در خصوص گوینده مصداق می یابد، مواجهه سیاسی دبیر حقوق بشر رسمی در ایران! با مقوله ی حقوق بشر، در این تعبیر خوبی پیداست و مهمتر از آن میزان شناخت نامبرده از مفهوم حقوق بشر هویدا.

محمدجواد لاریجانی باید بداند که وقتی در مورد حقوق بشر سخن می گوید، من و ننه قمر و محمد جواد لاریجانی یکی هستیم. همه بشریم. بشر بودن نه به مال است و نه به منال. حقوق بشر یعنی کسی که یک وجب از خاک این کره ی زمین به نام او نیست با یک زمین دار و زمین خوار بزرگ از حقوق اولیه ی یکسانی برخوردارند، هر دو بشرند و البته هر دو حق دارند در مورد حقوق بشر سخن بگویند. محمد جواد لاریجانی باید بداند حقوق بشر یعنی سیاه ها را «کاکا سیا» نخوانیم و به زن زندانی بی رمقی که امکان دفاع از خود را ندارد «ننه قمر» نگوئیم. محمد جواد لاریجانی باید درس هایش را از حقوق بشر مرور کند که حقوق بشر جولانگاه هیچ رنگ و آیین و زبان و مرام و «خانواده ای!» نیست. محمد جواد لاریجانی لازم است مشق مسلمانی اش را هم از نو بنویسد که گویی فرمواش کرده است «خلقناکم من ذَکَرٍ و اُنثی و جَعلناکُم شعوباً و قبائلَ لِتعارفوا اِن اَکرَمَکُم عندالله اَتقکُم.»

محمد جواد لاریجانی حتما می داند – حتی اگر تجاهل العارف کند – که هر کسی یک طرفه به قاضی برود راضی بر می گردد. بر نایب قوه ی قضا پسندیده نیست که در یک تریبون یک طرفه به اسیران و زندانیان و فعالان حقوق بشر تهمت بزند و در سایه ی قدرت هر چه دلش می خواهد بگوید. ایشان اگر اندک حرمت و اعتباری برای استدلال ها و سخنان خود – حقوق بشر پیش کش – قائل اند، باید شرایط را برای سخن گفتن همه ی کسانی که از آن ها در مصاحبه ها و سخنرانی های اخیرش نام برده است، فراهم کند و یا مستندات خود را به اطلاع افکار عمومی برساند که هیچ وجدان بیداری این گونه سخن گفتن در خصوص زندانی آزاده نسرین ستوده را تحسین نخواهد کرد، ولو تمام اظهارات گوینده درست باشند!

محمد جواد لاریجانی، تنها کسی است که با تحکم کامل، شهادت ندا آقاسلطان را به سرویس جاسوسی انگلستان نسبت داده و در یک سخنرانی رسمی گفته است که قاتل را می شناسد. در حالی که در یک سال و نیم اخیر، هیچکدام از عوامل امنیتی و انتظامی کشور با این تحکم در این خصوص سخن نگفته اند و به جز تحلیل و گمانه زنی، سخنی از مدارک و مستندات از زبان هیچ کدام از دولتمردان جاری نشده است، با این حال این گونه اظهار نظر صریح توسط محمدجواد لاریجانی، سوالاتی از این دست را متوجه ایشان می سازد که: آیا نامبرده ارتباطات خاصی در انگلیس دارد که به مدارکی از سرویس جاسوسی MI6 دست یافته است که دست هیچ کدام از دولتمردان به آن نرسیده است؟ آیا این ارتباطات احتمالی، نسبتی با اظهارات و دیدارهای ایشان درآستانه ی انتخابات ۷۶ با سیاستمداران انگلیسی دارد؟ مدارکی که محمد جواد از قاتل مرحوم ندا آقا سلطان دارد، چرا در اختیار قوه ی قضائیه قرار نمی گیرد و چرا متولی رسمی! حقوق بشر در قوه ی قضائیه، برای برگزاری دادگاه شهادت آن مرحوم اقدامی نمی کند و مادامی که قاتل را می شناسد، «شخصاً» در دادگاه شهادت نمی دهد؟ در حالی که مدارک شهادت ندا، می تواند بسیاری از ابهامات را بزداید و لابد آبی بر آتش فتنه!! بریزد، چرا محمدجواد لاریجانی در این خصوص کوتاهی می کند؟ آیا او نیز فتنه گر است و یا از دور دستی بر فتنه دارد؟! و … آیا آقای لاریجانی – حداقل! – در یکی از تریبون های مهیا و یک طرفه ی خود به این سوالات پاسخ خواهد داد؟

محمد جواد لاریجانی یک سالی است حضورش را در عرصه ی سیاست با سخنرانی ها و مصاحبه های شاذ تجدید کرده است. فلسفه ی حضور پرغوغای ایشان بر آگاهان پوشیده نیست ،که آنها به شیوه ی سیاست ورزی و سابقه ی حضور ایشان در عرصه ی سیاست آگاه اند. اما محمد جواد که کسوت قضایی و شخصیت دانشگاهی اش – علی القاعده! – مانعی منطقی برای حضور سیاسی اوست، بهتر است پیش از هر چیز، «راز» حضور فعال خود را در «زمین» این «بازی» اعلام کند و در دلایل خود، تنها به «دفاع از کیان نظام و ولایت فقیه» بسنده نکند که رئیس IPM به ضرورت منطقی ِ « احترام به هوش و دانش مخاطب» آگاه است و می داند شأن او باید به دور از ادبیات چارواداری و اظهارت عوام فریبانه ای باشد که این روزها میان دولتمردان رونق یافته است.

و سؤال آخر را در باب تلطیف فضا و اشارتی گویا می پرسم: در ضرب المثل هایمان آمده است که «به شتر مرغ گفتند بپر، گفت شترم، گفتند بار ببر، گفت مرغم.» سؤال اصلی از آقای محمدجواد لاریجانی این است: او تا کجا و تا کی! به سیاست شترمرغی اعتقاد دارد؟

نویسنده : سارا زرتشت ، منیع : کلمه

دسته‌ها:پیام سبز

تیر خلاص احمدی نژاد به منوچهر متکی

دسامبر 13, 2010 ۱ دیدگاه

روزنامه کیهان در مطلبی به قلم حسین شریعتمداری  ظاهرا علت بر کناری ناگهانی منوچهر متکی وزیر امور خارجه را افشا کرده است . آن گونه که حسین شریعتمداری نوشته است ، سفر سه روز قبل اسفندیار مشایی به اردن برای تحویل پیام احمدی نژاد به پادشاه اردن مورد اعتراض منوچهر متکی قرار گرفته است و محمود احمدی نژاد به محض این که از این اعتراض خبردار شده است ، حکم برکناری منوچهر متکی و انتصاب دکتر صالحی را صادر و بلافاصله ابلاغ کرده است .

در حالی که تا کنون همه ی مقاماتی که در خصوص این برکناری اظهار نظر کرده اند ، گفته اند که این برکناری برای آنها بسیار غیر منتظره و نامعقول بوده است آین گونه اظهار نظر نسبتا دقیق حسین شریعتمداری در کمترین زمان ، نشان می دهد کسانی که او را محفل نشین بیت رهبری می دانند ، در این خصوص خطا نکرده اند و همچنان تعبیر شاخ غول برای حسین شریعتمداری تعبیر به جایی است .این خبر کیهان ، همچنین نشان می دهد که رهبری نظام از دلایل برکناری منوچهر متکی مطلع کاملا مطلع می باشد و در صورت عدم واکنش رهبری ،  فرضیه ی « جنگ زرگری میان خامنه ای و احمدی نژاد » را تقویت می کند .

از طرفی دیگر ، برکناری متکی را می توان به برخوردهای چند روز اخیری می توان نسبت داد که میان یاران لاریجانی و احمدی نژاد  درگرفته است و می شود آن را از جنس واکنش های متقابل احمدی نژاد قلمداد کرد .

نگارنده  بر این باور است کسانی که از این رفتار احمدی نژاد تعجب کرده اند و یا شوکه شده اند ، هنوز احمدی نژاد را نشناخته اند .  این گونه رفتارها از فردی که به متهم به  ترور دکتر سامی  است ، ابدا بعید نیست . به عبارتی دقیق تر تیر خلاص زدن برای احمدی نژاد  ابدا کاری ندارد .

دسته‌ها:پیام سبز

تشکیلات جدید برای جنبش سبز

دسامبر 12, 2010 ۱ دیدگاه

میرحسین موسوی در مصاحبه با روزنامه اینترنتی قلم سبز در پاسخ به سوالی درباره ی سازمان شبکه ای جنبش سبز و نیاز به تجدید نظر در آن و لزوم استقرار سازمانی کلاسیک با رهبری واحد گفته است  :

ایده ی شبکه های اجتماعی در طول انتخابات متولد شد و در جریانات بعد از انتخابات با توجه به انحصار قدرت امنیتی و تبلیغاتی و اقتصادی دولت ، شاید تنها راه دفاع از حقوق مردم همین شبکه های اجتماعی بودند . البته هیچگاه دغدغه داشتن تشکل در خور جنبش بزرگ مردمی سبز منتفی نبوده ، ولی تا کنون فضای سرکوب مانع از امکان وقوع چنین اقدامی شده است . نظام برخلاف قانون اساسی و رویه کشورهای موفق همواره دشمنی خود را با هر تشکیلاتی نشان داده است و اخیرا هم با احساس خطر برای از دست دادن پایگاه خود به سرعت مشغول تبدیل کردن بسیج به یک حزب فراگیر مسلح است که البته همین اقدام با توجه به سوابق بسیج در دراز مدت به ضرر استبداد تمام خواهد شد . شما به زندان ها نگاه کنید رهبران احزاب شناخته شده کشور از مشارکت و مجاهدین انقلاب و اعتماد ملی و کارگزاران و نهضت آزادی دربند هستند . اما در مورد یک تشکیلات جدید به شرط آن که حالت جبهه ای داشته باشد و از همان بدو تشکیل خود را جنبش سبز و دیگر جنبش های ریشه دار مثل جنبش کارگران و زنان و دانشجویان و معلمان بداند و دنبال انحلال یا تضعیف احزاب و جنبش های موجود نباشد موافقم …

آیا این  چراغ سبز موسوی ، سبز ها را برای تاسیس تشکیلات و گشودن جبهه ای تازه تشویق خواهد کرد و یا فعالان آن باز هم در انتظار موسوی باقی می مانند و تنهایی او را به انتظار می نشینند ؟

متن کامل مصاحبه با میرحسین  موسوی را در روزنامه  اینترنتی قلم سبز بخوانید.

دسته‌ها:پیام سبز

به یاد عماد بهاور

دسامبر 11, 2010 بیان دیدگاه

و اما.. در میان تمام کسانی که در این مدت نامشان را شنیده ایم و سیاست ورزی شان را دیده ایم و اسارتشان را گریسته ایم ، برای من عماد بهاور  طعم و رنگ دیگری دارد .  دلایلم بماند برای بعد ، فقط بدانید که اگر قرار باشد روزی  در زندان برای خودم هم سلولی انتخاب کنم  ، آرزو می کنم  که کاش هم سلولی عماد باشم و مهم تر از آن اگر قرار بود کسی برای اسارتم و حتی برای نبودنم چیزی بنویسد ، آرزو دارم که عماد این کار را انجام دهد . آرزو که بر جوانان عیب نیست !

برای آن که کمی از تعجب درآئید ، به شما توصیه ی  اکید می کنم که این نوشته ی عماد را از دست ندهید و صوتیش  را هم می توانید از اینجا بشنوید . نوشته ای که  باعث می شود به همسرش به شدت حسودی کنم که مخاطب اصلی این نامه است .  بخصوص این بندش  که بسیار پیامبرانه است  :

پاسخ دروني تو به كسي كه با تو خوش رفتاري و كسي كه با تو بدرفتاري مي كند، بايد يكي باشد: دوستش داشته باش! «دشمنت را دوست بدار!» آن كس كه تو را به حبس مي كشد، دوست بدار! آن كس كه تو را شكنجه مي كند، دوست بدار! آن كس كه تو را از كار بي كار و تو را از ادامه تحصيل منع كرده است، دوست بدار! ظالم را و عادل را، ديكتاتور را و آزادي خواه را، مذهبي را و ملحد را، صادق را و كاذب را، همه را دوست بدار! و اين گونه اعترافي جز «ابراز عشق» در محضر بازجويان و قضات عزيز در چنته نخواهم داشت. «من از آن روز كه در بند توام، آزادم …» پس: عشق براي زنداني، عشق براي زندانبان… عشق براي آن كس كه شكنجه مي شود، عشق براي آن كس كه شكنجه مي كند… عشق براي متهم، عشق براي قاضي… عشق براي آن كس كه تو را به اسارت مي برد… عشق براي همگان … مريم جان! چه با من، چه بدون من، همه چيز زيبا خواهد بود… عشق براي تو…

***

نامه عماد بهاور به همسرش:

همسر عزيزم، مريم مقدس من، سلام،

مدتي است كه «ظاهرا» در پيش تو نيستم. دلتنگي هاي تو و مادرم را مي بينم. اين نامه را نوشتم تا بگويم دلتنگي هاي ما بي معناست. فاصله اي وجود ندارد و ما بدون شك با هم هستيم… اين را نوشتم تا بگويم اين ديوارهاي بتني، اين اتفاقات، اين سختي ها، همه، «توهم» است و درعوض، آن چه در خيال من و تو است، واقعي… مي خواهم بگويم درگير واسير اين «توهم» نشو و نگذار به خاطر آن از مسيري كه طي مي كني، باز بماني… اين تنها خواسته من است… غم، دلتنگي، ناراحتي، خشم، نفرت، حسرت، طمع، يأس و نااميدي، همه به خاطر آن است كه ما گاهي اين توهم را باور مي كنيم و درگير آن مي شويم… آن را باور نكن؛ از آن بگذر و هميشه در شادي، عشق و صلح زندگي كن… هيچ تناقضي وجود نخواهد داشت… بايد بگويم (وخودت هم مي داني) وضعيتي كه من و تو در آن قرار داريم، حاصل يك «انتخاب» بوده است نه يك «تحميل» يا يك «اتفاق». انتخابي كه سال ها پيش در پي يك «تصميم» صورت گرفته است. نه از آن جنس تصميماتي كه ديگران فكر مي كنند؛ تصميم به «بودن» و «زندگي كردن»… پس براي تو شرح خواهم داد كه حاصل اين تصميم و انتخاب تا به اين جا چه بوده است؛ كاري به اكتسابات شخصي و دستاوردهاي اجتماعي ندارم. حساب سود و زيان هم نمي كنم. وضعيت خودم را در اين لحظه مي گويم: «در سكوت و تنهايي در سلولي كوچك و تاريك، زندگي با نگهباناني كه برخي با توهين و تحقير و بداخلاقي رفتار مي كنند و ملاقات دائم با بازجوياني كه زنداني را تحت شديدترين فشارهاي رواني – يا بعضا فيزيكي – قرار مي دهند تا به خواسته هاي خود برسند.» اين يك تصوير از زندگي من در اين جا و اكنون است… به تو اطمينان مي دهم كه اين شايد زيباترين تصوير زندگي من باشد. همچون ساير زيباترين تصاوير زندگي من! زندگي، شيرين و زيباست، با تمام تلخي ها و زشتي هايش… هيچ تناقضي وجود ندارد… نسبت به وضعيتي كه در آن قرار گرفته اي «آگاه» باش. زندگي كن آن گونه كه مي داني يك انتخاب است نه يك تحميل. چه فرقي مي كند در قصر شاه باشي يا در قعر چاه؟ چه تفاوتي است بين نشستن در ميان آتش يا در ميان گلستان؟ شرابي تدارك ببين و بودنت را جشن بگير… مهم اين نيست كه كجا هستي و چه مي كني، مهم آن است كه «هستي» و بازي مي كني. شاد باش از آن كه هستي… بودني كه شايد ميليون ها ميليون، آرزوي يك لحظه اش را مي كنند. و اينگونه آن چه را كه «ماندن در وضعيت آگاهي» مي نامند، ما را از وضعيت هاي مشوش و متشنج بيروني خلاص، و آرامش و سكون دروني را برايمان به ارمغان خواهد آورد… حال مريم جان، از تو مي پرسم: مي داني كه چطور فقير باشي و احساس قناعت كني؟ مي داني كه چطور در زندان ولي رها باشي؟ مي داني كه چطور در صحنه جنگ باشي و در صلح زندگي كني؟ مي داني كه چطور در آستانه مرگ، سرشار از زندگي باشي؟ مي داني كه چطور با دشمنت مواجه شوي درحالي كه بسيار دوستش داري؟ مي داني كه چطور به زشت ترين تصوير خيره بشوي، گويي كه زيباترين منظره را تماشا مي كني؟ مي داني كه چطور در ميان هجمه هاي وحشت و خشم، شاد و آرام باشي؟ اين يك «انتخاب» است… هيچ تناقضي در كار نيست… بگذار از «تجربه اي ناب» براي تو سخن بگويم:

بازجويان، زنداني را در دوحالت تحت فشار رواني قرار مي دهند: اول، حالتي است كه از «گذشته» سخن مي گويند و از اشتباهاتي كه به زعم آن ها رخ داده و فرصت هايي كه از دست رفته است؛ آزادي در روزهاي خوش گذشته را به رخت مي كشند. دوم، حالتي است كه تصويري از «آينده» اي تاريك در پيش روي تو ترسيم مي كنند؛ آينده اي مملو از بدبختي، تباهي، فقر، حقارت، تنهايي، اسارت و عمر هدر رفته… آنگاه اولين تجربه هاي «ترس» را در وجودت مشاهده مي كني. ترس هدر رفتن تمام اندوخته هاي گذشته و ترس ازدست دادن تمام فرصت هاي آينده … اينجاست كه وقتي تو را پر مي كنند از «گذشته و آينده»، تو ديگر در وضعيت آگاهي در «لحظه اكنون» نخواهي بود. اكنون تو ديگر در اين جا نيستي؛ سرگرداني در ميان گذشته و آينده، كه هر دو، توهم است و وجود ندارند. تنها «اين لحظه» است كه وجود دارد و هنگامي كه در اين لحظه و اين جا نباشي، يعني نيستي، يعني آگاه نيستي، يعني خدا نيستي، يعني درونت خالي است. اين خلاء با «ترس» پر مي شود و تو فرو مي پاشي. خدا را تنها در خلال آگاهي از اين لحظه مي تواني «ذكر» كني و اگر او را بياد نياوري، مضطرب و ترسان خواهي بود… بازجويان تو را از اين لحظه دور مي كنند و تو را درگير گذشته و آينده مي كنند، تا خدا را فراموش كني، آن گونه كه خود فراموش كرده اند… آن ها نسبت به وضعيتي كه در آن قرار گرفته اند آگاه نيستند. پس حسرت «گذشته» يا غم «آينده» را نخور … گذشته محو شده است؛ آينده اي نيز وجود ندارد؛ آن چه واقعيت دارد همين لحظه است و اكنون. مهم، انتخاب و تصميم آگاهانه در اين لحظه است؛ آنچه در آينده رخ خواهد داد، هيچ اهميتي ندارد. هرچه پيش آيد، خوش آيد … ما «هستيم» براي آن كه تجربه هايي بس زيبا و مهم را در لحظات پي در پي زندگيمان تجربه كنيم و در هر لحظه، ميان آن چيزي كه هستيم و آن چيزي كه توهم است فاصه گذاري كنيم. اين بازي، بسيار لذت بخش است… بيا و با من از اين تجربه، از اين بازي و از اين زندگي لذت ببر: فقر را حس كن و از اين تجربه لذت ببر… تنهايي را حس كن و از اين تجربه لذت ببر… رنج را حس كن و از اين تجربه لذت ببر… تحقيركردن ها و بدرفتاري ها را ببين و از اين تجربه لذت ببر… كنايه ها و توهين ها را بشنو و از اين تجربه لذت ببر… «زندگي سراسر رنج است.» … زندگي كن و از اين تجربه لذت ببر… «شاد باش» و از اين تجربه لذت ببر … منظورم از شادي، خوشحالي از رخ دادن واقعه اي نيست. آن هم «توهم» است. آن شادي و خوشحالي نيز مانند همان سختي ها و رنج ها كه گفتم، همه توهم است. براي «ابراهيم» آتش توهم بود يا گلستان؟ من مي گويم هر دو ! براي ابراهيم، راهش و حقيقتي كه به دنبالش بود واقعيت داشت. چه فرقي مي كند در آتش باشي يا در گلستان؟ شادي و شعف يك امر دروني است؛ احتياجي به محرك بيروني ندارد، نبايد منتظر خبر خوبي بود تا شاد شد؛ تو شاد هستي بدون هيچ دليل بيروني. تو شاد هستي تنها به اين دليل كه «هستي»! و اين زماني است كه شادي و شعف را آگاهانه انتخاب كرده اي و با اتفاقات بيروني – چه سختي ها و چه خوشي ها – فاصله معناداري گرفته اي و انتخاب مي كني كه نسبت به هر واقعه اي چه رفتاري بروز دهي… ممكن است آن عكس العمل بيروني كه انتخاب كرده اي، غم و اندوه باشد؛ ممكن است حتي گريه كني درحالي كه در درون، شاد و ساكن و آرام هستي. اين «بازي فاصله گذاري» است. تمام آن تناقضات ظاهري كه در جملات بالا آمده بود، نتيجه اين بازي است. و در آخر يك نكته مانده كه اين هم حاصل «تاملات تنهايي» من است كه «اعتراف» مي كنم:

در مواجهه با هر انساني، بدون توجه به آن كه او كيست، چه مي گويد، چه رفتاري با تو داشته است و چه احساسي نسبت به تو ابراز مي كند، به يك «پاسخ متقابل دروني» نياز است. اين كه مي گويم «نياز است»، بدين معناست كه ما با همين داد و ستدهاي دروني است كه پيش مي رويم و در طي مسير سرعت مي گيريم. در طي اين «تبادل» است كه «تكامل» صورت مي گيرد. پاسخ هاي متقابل بيروني» بسيار زيادند؛ مي تواني سكوت را انتخاب كني يا پرخاش را، دفاع يا تهاجم را، خنديدن يا گريستن را، عصبانيت يا آرامش را و صدها واكنش بيروني ديگر. همه بستگي به آن دارد كه بهترين گزينه ي تامين كننده منافع تو كدام است. اما، تنها و تنها و تنها يك «پاسخ دروني صحيح» وجود دارد: «عشق» «عشقت را جاري كن تا سرشار از عشق شوي.» عشق تنها چيزي است كه بخشيدنش به افزايش آن مي انجامد. دليل بودن ما نيز همين جريان عشق است. هر پاسخ دروني ديگري به رفتارهاي ديگران، انحرافي است از مسيري كه طي مي كني. پاسخ دروني تو به كسي كه با تو خوش رفتاري و كسي كه با تو بدرفتاري مي كند، بايد يكي باشد: دوستش داشته باش! «دشمنت را دوست بدار!» آن كس كه تو را به حبس مي كشد، دوست بدار! آن كس كه تو را شكنجه مي كند، دوست بدار! آن كس كه تو را از كار بي كار و تو را از ادامه تحصيل منع كرده است، دوست بدار! ظالم را و عادل را، ديكتاتور را و آزادي خواه را، مذهبي را و ملحد را، صادق را و كاذب را، همه را دوست بدار! و اين گونه اعترافي جز «ابراز عشق» در محضر بازجويان و قضات عزيز در چنته نخواهم داشت. «من از آن روز كه در بند توام، آزادم …» پس: عشق براي زنداني، عشق براي زندانبان… عشق براي آن كس كه شكنجه مي شود، عشق براي آن كس كه شكنجه مي كند… عشق براي متهم، عشق براي قاضي… عشق براي آن كس كه تو را به اسارت مي برد… عشق براي همگان … مريم جان! چه با من، چه بدون من، همه چيز زيبا خواهد بود… عشق براي تو…

همسرت عماد

دسته‌ها:پیام سبز